علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

شبانه، چرا ما آدم ها به هم می پریم؟

فروردین ۸, ۱۴۰۰ شعرهایی که خوانده ام

 مردی چنگ در آسمان افکند،

 هنگامی که خون اش فریاد و

 دهان اش بسته بود.

 

 خنجی خونین

 بر چهره ی ناباور آبی!_

 

 عاشقان

 چنین اند.

 

 کنار شب

 خیمه برافراز،

 اما چون ماه برآید

 شمشیر

       از نیام

              برآر

 و در کنارت

 بگذار.

 احمد شاملو

 ۱۳۵۲ 

دفتر ابراهیم در آتش

 

امروز موقع خواندن این شعر تلفیقی از وحشت، ترس و لطافت هنری را احساس کردم. ترکیب عجیبی ست اما خب…

حال به این فکر می کنم که با وجود ضعف انسان، ضعفی که بر تخت بیمار حاکم است و شامل جسم و روان او می شود، چرا باز دست از سر هم بر نمی داریم و به هم می پریم؟

وقتی که بر بالین بیمار حاضر می شوی، اصلا فرقی ندارد که بیمار یک شخصیت برجسته باشد و یا یک فرد روستایی گم نام، هر دو غرق در ضعف خویش اند و از تو، با اینکه دانشجویی بیش نیستی درخواست کمک دارند.

چه اتفاقی یا بهتر بگویم چه اتفاقاتی برای ما (منظورم از ما ، فکر و ذهن ماست) می افتد که این قدر تمایل به هلاک ساختن یکدیگر داریم؟ این آرزو تنها از راه ریختن خون برآورده نمی شود ،حتی می توان رد آن را در مکالمات روزمره مان به وضوح پیدا کرد.

شاید اگر مردم هر از چندگاهی به بیمارستان می آمدند و بار دردکشیدن را به چشم خود می دیدند، این اتفاقات کم تر می افتاد. اما فقط همین؟ به همین سادگی؟ می توان راه حلی یافت؟ آیا راهی وجود دارد که به چرایی این مارجرا پی برد؟ اصلا آیا نیاز هست؟ نمی دانم، نمی دانم…

درج دیدگاه