علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

باغ آلبالو،تقدیر یا انتخاب؟

فروردین ۵, ۱۴۰۰ نمایش نامه

نکته: پیشنهاد می کنم قبل از خواندن این نوشته، نمایش نامه را بخوانید.

این نمایش نامه در چهار پرده توسط آنتوان چخوف نوشته شده است.

باغ آلبالو میخواهد برای پرداخت قرض ها و بدهی های صاحبش به مزایده گذاشته شود. صاحبش که چندسالی ست رنگ این باغ را ندیده، حال برای تعیین تکلیف ملک به باغ نقل مکان کرده است.

هنوز خستگی از تن شان در نرفته که لوپاخین(معامله گر) پیشنهاد می کند با ساختن خانه های ییلاقی و درآمد حاصل از آن ها بدهی ها را پرداخت کنند .این کار تنها با تخریب باغ امکان پذیر بود . در این جا مادام رانوسکی (صاحب باغ)تنها دو گزینه پیش روی خود دید:

۱.تخریب باغ

۲.عدم تخریب باغ

که در نهایت گزینه ی دوم را انتخاب کرد.

سوال من اینجاست :

آیا او گزینه های دیگری هم داشت؟آیا می توانست با یک عینکی دیگر به ماجرا کمک کند؟

تنها تلاش آن ها نامه نگاری با مادر بزرگ و درخواست کمک مالی از او بود،اما مبلغی که مادر بزرگ فرستاد با بدهی ها قابل مقایسه نبود.

گذشت و گذشت تا اینکه موعد مزایده فرا رسید ومادام رانوسکی نه خودش بلکه برادرش ،گایف را برای مزایده فرستاد.مزایده ای که هیچ دخلی به آن ها نداشت.

در نهایت باغ به فروش رسید. اما چه کسی آن را خرید؟ لوپاخین.

لوپاخین بلافاصله تمهیدات ساخت خانه های ییلاقی را آماده و شروع به کار کرد.

نکته این جاست که با توجه به گزینه های لوپاخین قبل و بعد از مزایده در نهایت باغ تخریب می شد چه مادام رانوسکی صاحبش می بود چه نه. اما بار عاطفی خاطرات باغ بر دوش رانوسکی و گایف باعث شد که این کار سر انجام چند روزی به تعویق بیفتد و با تصمیم مستقیم آن ها انجام نگیرد.

آن ها تلاشی در جهت به فروش نرسیدن ملک نکردند و درنهایت علی رغم تمام درد و رنج ناشی از این اتفاق تسلیم تقدیرشان شدند.اما کدام تقدیر؟ تقدیری که در گذشته خود پی آن را ریخته بودند.

به یاد جمله ای از پیتر سنگه افتادم:

بسیاری از مشکلات امروز ما حاصل راه حل های دیروز ما هستند.

جالب این جاست که در انتهای داستان،وقتی رانوسکی دیگر چیزی از خود ندارد می گوید:

من به پاریس می روم و آن جا با پولی که مادر بزرگ از یاروسلاو برای خرید ملک فرستاده زندگی می کنم.زنده باد مادربزرگ! هر چند این پول زود تمام خواهد شد.

فکر می کنم این کلام،نکته ای بسیار مهم را درمورد رانوسکی به ما می گوید: داشتن زندگی انگل گونه ای که تفکر سیستمی در آن وجود ندارد یا اگر هم وجود دارد فلج است. با اینکه می داند بازه ی زمانی این راه حل کوتاه است اما باز تلاشی برای یافتن راهی جدید نمی کند.عجیب است.

در پایان پرده ی چهارم، صدای تبر گویای نابودی بستر زایش خاطرات کهنه و قدیمی ست.

چند تکه ی دیگر از نمایش هست که برای من نکات جالبی را در بر داشت:

بد درس خواندن:

تروفیموف:

… تعداد بی شماری از روشنفکران که من می شناسم،عقب هیچ و پوچ می گردند.کاری انجام نمی دهند و به درد کاری هم نمیخورند. خودشان را روشنفکر می نامند.اما همه شان به نوکرهایشان توهین می کنند.با دهقان ها مثل گله ی گوسفند رفتار می کنند.همه شان بد درس خوانده اند.جدا و واقعا چیزی را نمی خوانند. کاری انجام نمی دهند.راجع به علوم فقط داد سخن می دهند و…

در این جا چیزی ذهنم را مشغول کرد:

آیا من خوب درس می خوانم؟ آیا من جدا و واقعا در رشته ی خودم مشغول یادگیری هستم؟ آیا کاری را انجام می دهم؟

 

نگاهی تازه به عشق

تروفیموف به آنیا:

… ما فوق عشق قرار داریم. هدف و معنی زندگی ما این است که خود را از شر بندگی آن چه بی اهمیت و فریبنده است،آن چه بشر را از آزادی و سعادت باز می دارد خلاص کنیم. به پیش برویم.ما بدون مانع رو به ستاره ی درخشانی که در دوردست می تابد به پیش می رویم،به پیش، عقب نمانید رفقا!

رهایی از آن چه بی اهمیت و فریبنده است، َآن چه بشر را از آزادی و سعادت باز می دارد.

مصداقی از تفکر سیستمی

تروفیموف:

بله ماه بالا آمده است. خوشبختی این جاست. روز سعادت نزدیکتر و نزدیکتر می شود. من حتی صدای پایش را می شنوم.آیا نباید آن روز را به چشم دید؟نباید آن را شناخت؟ چه اهمیت دارد اگر هم ما به آن روز نرسیم.دیگران از آن برخوردار خواهند شد.

جمله ی آخر مصداقی زیبا از توجه به بازه ی زمانی درتحلیل سیستم هاست.

این نمایشنامه،آخرین اثر چخوف است.

در آخر دوست دارم جمله ای از چخوف را بیاورم:

برای یک هنرمند،طرح درست مسائل، کافی به نظر می آید. اما هنرمندی که ادعای حکومت بر قرن خود را دارد بایستی جواب درست آن مسائل را هم بدهد.

درج دیدگاه