علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

دخترک خانه به دوش

اسفند ۲۹, ۱۳۹۹ روزنوشته ها

سی و یک هفته از عمرش می گذشت.

او که چندین ماه زودتر از موعد به این دنیا پای گذاشته بود ، نمی توانست این حجم از بار نفس کشیدن را تحمل کند. از پس همین هم برنمی آمد.

وقتی به بخش NICU رفتم، استاد در حال CPR او بود. دستان خود را دورتا دور او گرفته و با انگشتان شستش قلب کوچک دخترک را مالش می داد.

دستانش به اندازه ی یک بند انگشت و پاهایش حدود دو بند انگشت بودند، آنقدر کوچک و ظریف که وقتی پرستار به آن ها دست می زد، می ترسیدم آسیبی ببیند و چپ چپ به پرستار نگاه می کردم.

او را Intubate ( گذاشتن لوله در دستگاه تنفس برای اکسیژن رسانی آسان تربه ریه ها توسط دستگاه ونتیلاتور) کردند و برایش NG tube ( لوله ای که از بینی به معده وارد می شود و از آن برای رساندن مواد غذایی لازم به معده استفاده می شود) گذاشتند. به او BLES (سورفاکتانت مصنوعی، نوعی ماده برای تسهیل باز و بسته شدن ریه ها) نیز دادند. گذشت و گذشت،با آمبوزدن های استاد و پرستاران O2saturation(میزان اشباع خون از اکسیژن) او بالاتر آمد و من زمانی که خیالم ،اندکی پس از پایدار شدن نسبی حال او آرام شد به بخش خودمان که کشیکش را می دادم بازگشتم و مشغول کارهایم شدم.

شب ، موقع رفتن به خانه به دیدارش رفتم و دیدم که چون جوجه گنجشکی بی کرک و پر در دستگاه انکوباتورخوابیده است.

او نمی دانست که مادر ندارد. او که نمی دانست مادرش به هنگام زایش از بین رفته است،چگونه می توانست در آینده با این نداشتن عمیق کنار بیاید؟

تمام پرستاران در سکوتی عمیق غرق بودند. اصلا آن روز کل بیمارستان داغ دار بودند، چرا که آن مادر تنها ۱۷ سال سن داشت ودیگر نمی توانست دستان نوزادش را ، کسی که از جنس خود اوست ، نوازش کند. دیگر نمی توانست رویای شیرین انتظار کشیدن های در مدرسه را، فقط برای اینکه دخترش با نگاهی آشنا اورا ببوسد ،در سر بپروراند.

قصه تلخ تر شد وقتی که از پرستار شنیدم :

تا الان هیچ کس، هیچ کس برای پیگیری نوزاد نیامده است.هیچ کس را ندارد.

دختری خانه به دوش.

نمی دانم، نمی دانم که چگونه آن تصورات،آن لحظات پر از هراس،پر از یاس،پر از بی کسی را تحمل کردم،فقط می دانم که بعد از چند دقیقه از بیمارستان خارج شدم.

فردا صبح،بعد از راند خودمان، به NICU رفتم. چند تخت خالی دیدم. با هراس از پرستاری پرسیدم:

پس این کوچولویی که مادرش کووید بود و دیروز خودش CPR می شد کجاست؟

گفت:

Expire شد.

تا به حال تا این حد از کلمه ای متنفر نبودم.اصلا در آن لحظه فکر می کردم حس نفرت را برای اولین بار دارم تجربه می کنم. نفرت از یک واژه: Expire

نوزادی بی نام ، بی مادر، تنها.

نوزادی که تنها مرگ را در این دنیا تجربه کرد،آن دخترک بود.

برایش شعری نوشتم، تا شاید آرام گیرم:

آه ای دخترک خانه به دوش!

اکنون که بذر مرگ

در نطفه ی حیاتت جوانه زد،

به من بگو

ریشه هایت را

تا کجا می دوانی؟

به کدام ثانیه؟

به کدام وجود؟

پی نوشت یک: این نوشته را چندین روز پس از آن اتفاق می نویسم، زمانی که آن دخترک ومادرش میزبان کرم های گورند. باید مدتی می گذشت تا بار آن را حمل کرده و به مقصد واژه ها می رسانیدم.

پی نوشت دو: عکس شاخص این متن، برای آن دخترک نیست.

۲ دیدگاه
  • امیرحسین نجیبی ۰۸:۴۲ اسفند ۳۰, ۱۳۹۹ پاسخ

    به قول شهرام میرزایی:
    دل غریب، دل خسته‌ام، دل تنها
    به مرگ ریشه دواندی
    دراز کن پا را

    داشتم فکر می‌کردم که شاید اگر من جای تو بودم از کلمه expire برای چنین کودکی متنفر نمی‌شدم و شاید حتی کمی احساس تسکین و التیام می کردم. اما میدونم که حضور در لحظه‌ی تصادم،چند هزارم ثانیه‌ای که مصیبتی با تمام ثقل خودش بر اندام نحیف روان انسان وارد میشه، تجربه‌ایه که تا درش قرار نگیری نمیتونی بگی چه واکنشی داشتی. شاید اگر این “دخترک کبریت‌نفروش” بخش ICU اطفال امروز از رنج زیستن رها نمی‌شد،بعدها جایی در شبی سرد در کوچه‌ای خاکی که بوی تریاک و فقر میده چشم از جهان فرو‌می‌بست.

    • علیرضا زارعی ۱۸:۲۳ اسفند ۳۰, ۱۳۹۹ پاسخ

      سخت بود امیرحسین
      برای من این واژه التیام بخش نبود چون تنها سناریو برای آینده ی اون دخترک، کودک کار بودن نبود. می شد سناریو های زیادی براش طراحی کرد،اتفاقاتی که هر کدوم می تونست درنوع خودش رخ بده اما نمیشد پیش بینی اش کرد.شاید زیاد خوش بینانه به نظر برسه اما می شد…
      این واژه التیام بخش نبود چون هیچ اطمینانی برای آینده اش وجود نداشت، چون آینده مبهم بود و من رو سردرگم می کرد.

درج دیدگاه