علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

یک سال،یک اشتباه

می خواهم از یک اشتباه بگویم، البته اشتباهی که از آن پشیمان نیستم. اما اگر به گذشته برگردم آن کار را به این صورت انجام نمی دادم.

اول از همه باید بگویم که من، لااقل پیش خودم، معروفم به خطاکار سمج.

وقتی که اشتباهی می کنم، حتی اگر دیگران به من درباره ی آن گوشزد کنند، باز ثابت قدم در اشتباه خود می مانم تا سرانجام یک روز از آن با خبر شوم و چند روزی کلافه و خسته باشم و در نهایت با فکر کردن به ابعاد مختلف آن و نتیجه گیری های منطقی و نیمه منطقی خود را قانع کنم که این اشتباه لازمه ی این مسیر بوده است.

می خواهم از هدف گذاری نادرست بگویم. یک هدف گذاری که فرسنگ ها با واقعیتی که می تواند اتفاق بیفتد فاصله داشته باشد.

ماجرا این گونه بود:

قبل از آغاز مقطع فیزیوپات ،با توجه به اینکه طی ترم پنج، توانایی خود را در خواندن تکست بوک محک زده بودم و می دانستم که تا حدی از پس آن بر می آیم، با خود عهد کردم که:

از این به بعد هر منبعی را که برای مطالعه انتخاب می کنم باید انگلیسی و معتبر باشد تا هم زبان انگلیسی ام قوی تر شود و هم از مطلب اصیل و مستند استفاده کرده باشم.

این هدف گذاری در واقع یکی از غیرواقعی ترین هدف گذاری های عمر من بود که در آن بسیار پافشاری کردم و جالب این جاست که تا همین یک ماه پیش به آن پای بند ماندم. یعنی به مدت یکسال تمام.

یک سال تمام هیچ مطلب پزشکی را به فارسی نخواندم ( البته یکبار و فقط یکبار چند درس از پاتولوژی گوارش را از کتاب کرمی، صرفا به قصد امتحان خواندم که بعد از آن تا چند هفته عذاب وجدان داشتم و دیگر تکرار نشد که نشد.)

در این یک سال همواره با تاکید بر اینکه فیزیوپاتولوژی بیماری ها، در تشخیص درست آن ها تاثیری بسیار بزرگ دارند، به خواندن پاتولوژی بعضی از آن ها و فیزیولوژی بعضی از ارگان های مرتبط با آنها پرداختم.(هنوز هم به این قضیه اعتقاد دارم و فکر می کنم بدون دانستن فیزیوپاتولوژی یک بیماری عملا چیزی بیشتر از یک کامپیوتر با یکسری الگوریتم و برنامه نیستیم. چرا که فهم فیزیوپاتولوژیک به معنای درک آن حالت خاص است که باعث تغییر حالت سالم به بیماری در فرد شده است.) .چند فصل از Pathologic basis of disease ( به قول استاد خوبمان، دکتر توسلی،رابینز پدر ), چندین فصل از Harrison و سسیل، هجده فصل از کتاب Gold burger برای یادگیری نحوه ی تحلیل نوارقلب خواندم و چندین فصل از کتاب کتزونگ کلی مقاله و… را خواندم . خلاصه با رفرنس های انگلیسی رفیق گرمابه و گلستان بودم.

در یک نگاه کلی به طور میانگین در هر روز کمتر از ۳-۴ ساعت درس نخواندم( بعضی روزها به ۷ ساعت هم می رسید و گاهی در حد دو سه ساعت)با اینکه از فضای دانشگاهی بسیار دور بودم اما تلاش و پیوستگی در کار داشتم.

یک سال، همواره با جملات و واژگان انگلیسی مانوس بودم و دامنه ی واژگانم ، مخصوصا در رشته ی خودم، بسیار گسترده شد.بسیاری از قواعد تکست خوانی را با آزمون و خطا و استفاده از تجربیات دوستانم آموختم. لذت خواندن مطلب Evidence based را با تمام سلول هایم چشیدم.

درست است که در اوایل کار بسیار دشوار است که با ساختار متن انگلیسی کنار بیایی و معنای جملات را درک کنی، چه برسد به درک کل مفهوم اما بعد از مدتی تلاش پیوسته، به این موضوع اشراف پیدا می کنی و می توانی طعم فهم مطلب را بچشی.

حال دیگر تقریبا می توانم با خواندن یک متن انگلیسی پزشکی آن را بفهمم، غالبا بدون ترجمه کردنش. این موضوع برای منی که زبان عمومی و تخصصی یک و دو را بصورت ناپلئونی پاس کرده نوعی معجزه محسوب می شود.

خلاصه با گذشت یک سال بعضی از مطالب را خواندم و خیلی ها را نه، حتی نام خیلی ها را نمی دانستم. چند شهر آباد داشتم که البته به مرور زمان ، بدون رفت و آمد( مرور کردن) ماندند و به خرابگی گرویدند. بسیاری از مطالب را نخواندم و هیچ تصوری از آن ها نداشتم. راضی نمی شدم به اینکه حداقل چند شهر آبادو چند ده نیمه آباد داشته باشم و همواره در گیر این کمال طلبی مضر بودم.

گذشت و گذشت تا اینکه یک ماه پیش به صورت رسمی وارد محیط بالینی و بیمارستان شدم. فاصله ی بسیاری ست بین کسی که فقط تماشاگر است تا کسی که در گیر و در عمق کار است. بعبارتی:

از ورطه ی ما خبر ندارد

آسوده که بر کنار دریاست

من تا قبل از آن محیط بالینی را بارها دیده بودم و حتی کارهای مختلفی از قبیل(sampleو TR)انجام داده بودم اما این بار اوضاع فرق می کرد. در بدو عمل ، درست وقتی که استاد به هنگام راند کردن موضوعاتی را مطرح می کرد که من حتی اسمشان را نشنیده بودم، در خودم با خودم احساس غریبگی عمیقی می کردم. انگار یک سال گذشته را به کلی تلف کرده بودم. انگار آن همه تکست خوانی آن همه تلاش ، آن همه خستگی و کلافگی هیچ بودند. به نظرم می آمد که بیهوده بودند تمام لحظاتی را که صرف خواندن آن همه مطلب کرده بودم.

جالب و تلخ این جا بود که بسیاری از خوانده هایم را فراموش کرده بودم و این به خاطر استرس یا شرایط کاری سخت بخش داخلی نبود، بلکه به این خاطر بود که به درستی مرور نشده بودند و همه و همه از یادم گریخته بودند.

در تصورم، من بودم و یک سال از دست رفته و سواد نداشته و مسئولیت استیودنتی و توقع استادان.

چند روزی را با این فکر و عذاب گذراندم. نمی دانم چطور اما گذشت.گاهی آنقدر خسته از بیمارستان به خانه بر می گشتم که حتی فرصت عذاب وجدان و احساس پشیمانی از گذشته را نداشتم و به سرعت خوابم می برد.

یک ماه از داخلی گذشت و ذره ذره با دیدن وضعیت علمی خیلی از دانشجویان سال بالایی و حتی خیلی از رزیدنت ها به شرایط خودم دلگرم شدم. مطمئنا این درست نیست. مطمئنا این درست نیست که به همین اکتفا کرده و در همین سطح راضی بمانم اما در آن برهه به این احساس دلگرمی نیاز شدیدی داشتم.

حالا از آن یکسال پشیمان نیستم. می دانم اشتباه کردم و می توانستم بهتر عمل کنم اما موفقیت در این چالش ( اینکه مطلقا انگلیسی بخوانم) بعد از یک سال برای من ارزش بسیار زیادی داشت.

هم اکنون رویکردم به تکست خوانی کمی تغییر کرده است. البته تکست خوانی من ابدا از بین نرفته اما عمل من کم کم دارد به واقعیت نزدیکتر می شود. یک روز از آن خواهم نوشت.

درج دیدگاه