علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

نامه به چارلی: نمی دانم.

چارلی!

تو خود رنج دیده ای و من رنج تو را.

فرق ما در چیست؟

بله، رنج دیدن.

چارلی!

دوستان مرا مهربان می دانند

اما نمی دانم.

نمی دانم اگر جایی برای ماندن نداشته و مجبور بودم در سرما و گرما به کارتن و نیمکت های پارک پناه ببرم، باز هم مهربان بودم یا نه.

نمی دانم اگر لقمه ای برای خوردن نداشته و خداوند متعال روزی ام را از اضافه ی پرکپک نان بندگانش در سطل های زباله می رساند، باز هم مهربانی در وجودم بود یا نه.

نمی دانم اگر مجبور بودم لباس های پنج سال پیش یک نفر را با شوق از دیوار مهربانی قاپیده و پنج سال آن هارا بپوشم بی آن که جا و فرصتی برای شستنش داشته باشم، مهربان می ماندم یا نه.

چارلی!

دوستان به من می گویند: خنده هایت واقعی ست.

آه چارلی.

نمی دانم اگر ناگزیر بودم برای رساندن چند میلی گرم مواد به تن خمارم دست جلوی کسی دراز کرده یا در جیب او فرو کنم، خنده ای بر لبم می ماند یا نه.

نمی دانم اگر تا قبل از ده سالگی بارها توسط دیگر بچه های خیابان که از من بزرگتر بودند مورد تجاوز قرار می گرفتم، باز هم لبخند بر لبم بود یا نه.

چارلی!

آیا تا به حال فکر کرده ای که دختر بچه هایی هستند مثل خاک حاصلخیز، می توانند یک دشت گل برویند اما شب ها تنها یک دسته گل پژمرده در دست دارند؟

چارلی!

اگر من آن دختر بچه بودم، آیا باز مهربان بودم؟ آیا باز می خندیدم؟

نمی دانم چارلی، نمی دانم.

چارلی!

راستی چرا تورا اینگونه که هستی با پای لنگ و کوتاه ات پذیرفته ام؟

این چه معنایی دارد؟ آیا من انسان خوبی هستم؟ آیا به تو عشق می ورزم؟ یا اینکه فقط فرار می کنم؟

آه چارلی!

نمی دانم.

نمی دانم.

پی نوشت یک: این روضه ای نیست که ما بخوانیم ، کاری ست که ما باید بکنیم. فرقی نمی کند بزرگ یا کوچک باشد، تنها وجود داشته باشد،کافی ست. با یک گل بهار نمی شود اما لااقل پروانه ها بهانه ای برای پروازشان دارند.

پی نوشت دو: چارلی ماده سگی ست که چندی پیش با او دوست شده ام.در ابتدا نمی دانستم که ماده است(نمی دانم چرا اصلا کنجکاو نشدم) و چون رنج زیادی دیده بود و برای من فیلم های سیاه و سفید چارلی چاپلین را تداعی می کرد، این نام را بر او نهاده ام. تصویر او:

چارلی: وقتی گرسنه ام نمی خواهم لبخند خورشید را.
درج دیدگاه