علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

رگ های تو،رگ های من

شهریور ۲۶, ۱۳۹۹ مشق زندگی من

به او زنگ زدند: “یک بیمار اورژانسی در بخش داریم،زود بیا.”

با امیر به سرعت غذاهایی را که از سلف سرویس گرفته بودیم در خوابگاه گذاشته و به سمت بخش کولئورکتال بیمارستان فقیهی رفتیم.

نامش زلیخا بود. گیسوانی به تاریکی شب و چشمانی به سادگی نور داشت.

زلیخا که داشت ششمین دهه ی زندگی اش را به پایان می رساند، خیس عرق شده بود.

امیر گفت:

– مادر این جا کجاست؟

– بیما..ا..(با صدایی خفه از زیر ماسک این را گفت)

-کجا؟

-بیما..ا..ر.س..تا

-اسمت چیست؟

-زلیخا

-امیر رو به پرستار گفت:

بیمار Oriented است.

نگاه زلیخا به ماسک امیر بود. از او پرسیدم:

-درد هم دارید؟

در حالی که پای چپش را به زحمت بالا می آورد ، با صدایی که پر از آه بود گفت:

-بله، پای چپم می سو..

-پای چپتون چی؟ متوجه نمی شم. پای چپتون می سوزه؟

-بله( سرش را تکان داد)

پرستار با نگاهی لرزان به چشمان امیر گفت:

-تازه به او آنتی بیوتیک داده ایم.

امیر با نگاهی پرسان روبه پرستار گفت:

-پاهایش یخ یخ است. دست هایش هم همین طور.از او پرسیده اید که آیا به آنتی بیوتیک حساسیت دارد؟

-بله، پرسیده اند و او گفته که به چیزی حساسیت ندارد.

من،در حالی که با دهان باز به صدای امیر گوش میدادم گفتم:

 -شوک؟

امیر رو به پرستار کرد و گفت:

-درخواست ECG بدهید. بگویید بیمار اورژانسی ست.

پرستار رفت و پس از یک دقیقه برگشت و گفت:

-گفتند که ECG در بخش نورو ست.از آن جا باید بیاید.

پنج شش دقیقه طول کشید که مسئول ECG آمد و سریعا کار را آغاز کرد و برگه را به امیر تحویل داد. دو نفری به روی آن برگه چنبر زدیم.

بیمار Tachycardia داشت و تغییرات خاص دیگری مشاهده نمی شد .در ابتدا امیر به سکته شک کرده بود اما دراین ECG چیزی نبود.

امیر از زلیخا پرسید:

-شما نسبت به داروی خاصی حساسیت داشته اید؟

-او سرش را به نشانه”نه” بالا برد.

من پرسیدم:

-پنی سیلین چطور؟ به پنی سیلین حساسیت داشته اید؟

-سرش را پایین آورد که: “بله”

امیر گفت:

-به احتمال زیاد به آنتی بیوتیک حساسیت نشان داده.به او هیدروکورتیزون و مایع بدهید.

وقتی که شرایط زلیخا پایدار تر شد و امیر رگ های خودش را با جادوی قهوه روشن کرد،به همراه علی سینا به بخش جراحی ۵ در طبقه ی دوم رفتیم.

امیر با نگاهی از جفتمان خواست که نمونه گیری های خون امشب را انجام دهیم. من تا به حال نه رگ گرفته بودم و نه Needle در پوست کسی فرو کرده بودم.

همیشه ترس بزرگ من لرزش دستم به هنگام این کار بوده که مبادا آسیبی به بیمار بزنم. معمولا این تصویر در گوشه ی ذهنم بوده و هست که کوچکترین خطای من می تواند دردی را در بیمار ایجاد کند. دردی که قبل از او به من می رسد. گویی که رگ های او رگ های من اند. اعصاب او اعصاب من.

اما حالا وقت آن بود که سر و ته قضیه را به هم گره بزنم. شیرجه بزنم وسط گرداب.

از خانم پرستار لوله ها و سرنگ ها را گرفتیم و او ما را به دست همکارش سپرد تا رگ گیری و سپس خون گیری را به ما بیاموزد.

آن مرد هم با کمال حوصله این کار را قبول کرد و با ما آمد.

در این بخش قرار شد از دو بیمار Sample بگیریم. Sample های اگزالات و کلات و برای یکی از آنها (VBG)Venous Blood Gas هم اضافه شد. برای VBG بایستی در ابتدا سرنگ را هپارینه می کردیم.

من به سراغ مردی تقریبا ۴۰ ساله رفتم و پس از بستن لوله ی سرم به دستش (آخر Tourniquetدر بخش نبود و به همین خاطر از متد های خاص خودشان برای خون گیری استفاه می کردند) رگ برآمده اش را لمس کردم. سرنگ را در دست گرفته و تنها چیزی که در ذهن خود زمزمه می کردم این بود:

“آش کشک خالته، بخوری پاته، نخوری پاته.”

Needle را در رگ او فرو کرده ،خون را گرفتم. حقیقتا باورم نمی شد که این کار را این قدر تمیز انجام دهم.

به Station رفتیم و پس از تحویل Sampleها به خانم پرستار و دیدن برق شعف در چشمانش به سمت بخش کولئورکتال طبقه ی پایین حرکت کردیم. همین که به آن جا رسیدیم، امیر رو به پرستاران گفت:

-امشب هرچی Sample دارید بدهید به بچه ها بگیرند.

من دهانم تا بناگوش باز بود.آن قدر شوق داشتم که حس می کردم قرار است تومور مغزی را در بیاورم.

پرستاران خوشحال شده و همگی با تعجب به او گفتند:

-معمولا دانشجوها ی پزشکی این کارها را نمی کنند.

نمی دانم چرا اما من در آن لحظه بسیار بسیار مفتخر بودم اگر همین کارها را به من می سپردند. آن قدر ذوق تکرار موفقیتم را داشتم که فراموش کرده بودم:

“من دانشجوی پزشکی هستم. باید کلاس کارم را حفظ کنم.”

خوشا به حال من که گاهی بسیار فراموش کار می شوم. بگذریم.

به من گفتند از زلیخا خون بگیر.وسایل را برداشتیم. به در اتاق که رسیدیم او را دیدم. در زیر پتویی که تا نیم تنه اش را پوشانده بود عمیقا به خواب رفته و درست مثل جوجه گنجشکی با نفس های کوتاه و شمرده شمرده اش زندگی می کرد.

به کنارش رفتم .در دست چپش سرم بود. به سمت راست تخت رفتم. او را صدا زدم. بار اول بیدار نشد. بار دوم که شانه اش را به آرامی لمس کردم، چشمانش را نیمه باز کرد.

در زیر ماسک لبخندی زدم و گفتم:

-بهترید؟

سرش را کمی به پایین تکان داد و واژه ای مبهم در بخار نفس هایش به شیشه ی ماسک برخورد.

-می خواهم از شما خون بگیرم. امکانش هست؟

-بله( سرش را تکان داد)

دست ظریفش را بالا آورد. خوشبختانه در این بخش Tourniquetوجود داشت. آن را به دستش بستم. رگش برآمد.

از او خون گرفتم.Sampleهایش را آماد کردیم. اگزالات،کلات،VBG. به Station بخش که آمدیم خانم پرستار VBG را از من گرفت و گفت :
-باید خنک بماند. الان یخ می آورم:

چند دقیقه ای گذشت که تلفنم زنگ خورد . برداشتم. رضا بود که می گفت:

– من پیش امیرم، جراحی ۵. بیایید بالا.

اولا، اصلا نفهمیده بودم که کی و کجا امیر مارا ترک کرد.

دوما ، تعجبم چند برابر شد وقتی فهمیدم که ساعت حدود دوازده شب است.

چنان غرق در کارمان بودیم که چمدان ثانیه هارا به زمین گذاشتیم.

به آن ها پیوستیم. رضا به من هدیه ای داد.

هدیه ای پر رنگ و لعاب:

درج دیدگاه