علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

واژه ها، احساسات

شهریور ۱۰, ۱۳۹۹ مغز

آیا تا به حال اتفاق افتاده که از غم دیگری شادی شوی؟

می خواهم این بار از احساس بگویم .احساسی که تلفیقی از شادی و شرم است.

احتمالا برایت پیش آمده که وقتی یکی از آشنایان در هدفی که مدت ها پیگیرش بوده موفق نشده و سرخورده به پله ی اولش بازگشته است، حس خوبی پیدا کنی و بلا فاصله با خود بگویی:

“نه، مگر سعدی نمی گوید:

نکردند رغبت هنرپروران

به شادی خویش از غم دیگران

نه، نه، این کار درست نیست. از انسانیت دور است، نباید از غم دیگران شاد بود.

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

نباید این احساس را داشته باشم، باید حواس خودم را پرت کنم.”

کمی به  سطر های بالا فکر کن . ممکن است این مفهوم را تجربه کرده باشی اما برایت غیر ملموس باشد.

این یک احساس  است اما به اندازه ی احساس غم برایت واضح نیست.

بعضی ها معادل “دگرغم شادی” را برایش در نظر گرفته اند اما این واژه  نمی تواند جزئیات این احساس را در بر بگیرد و از طرفی در مکالمات ما اصلا جایی ندارد.

برشی از کتاب ?How Emotions are Made

در زبان آلمانی برای این مفهوم واژه ای را اختصاص داده اند:

Schadenfreude

متمم در یک درس خود به این احساس پرداخته. پیشنهاد می کنم بخوانید.

برای آلمانی ها این مفهوم شفاف است، درست به اندازه ی مفهوم غم.

اما چرا؟

چرا این مفهوم را نمی توان به وضوح تجربه کرد؟

خانم Lisa Feldman Barret در کتاب ?How Emotions are Made خود اشاره می کند که

باید به یک مفهوم احساسی (Emotion concept) واژه ای اختصاص داد تا بتوان آن را تجربه کرد.

بنابراین وقتی در یک زبان واژه ای را به یک مفهوم احساسی اختصاص نداده باشند مردم دارای آن زبان نمی توانند به وضوح آن حس را تجربه کنند.

این اتفاق در احساس gezellig نیز رخ می دهد:

برشی از کتاب ?How Emotions are Made

قبل از خواندن این پاراگراف احتمالا چنین مفهومی را در ذهن نداشتی اما حالا یک مفهوم جدید را با برچسب واژه اش آموختی. با بیان آن توسط شخص دیگری.

این گونه میتوان دامنه ی احساسات خود را گسترد همان گونه که دامنه ی واژگان را.

درج دیدگاه