علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

نیم ساعت یا یک سال؟

شهریور ۳, ۱۳۹۹ مشق زندگی من

لباس هایم را پوشیدم. لباس های ورزشی ام را. هرروز صبح ورزش می کنم. طناب را در گوشه ای گذاشته و بند کفشم را بستم.

دویدم.

نفس هایم تند و تند تر شد. چشم هایم چیز زیادی را نمی دید. فقط مقصد را. اگر به آن جا می رسیدم ریه هایم نفس راحتی می کشیدند. ناگهان چیزی را حس کردم. در حاشیه ی میدان دیدم بود. چیزی کوچک . با گام های کوچک. تو گویی که مقصد را فراموش کرده باشم، نفس عمیقی کشیدم و آن را بیرون داده، ایستادم.

زنبور کوچکی روی بتن ها گام بر می داشت. خم شدم و به او گفتم:

زنبور که باید پرواز کند، تو چرا قدم می زنی؟ راه گم کرده ای؟

چیزی نگفت.

کنجکاو تر شدم. بتن ها گرم بودند. برای تن او گرم بودند . گرمای دست من کم تر بود. انگشتم را در مسیر حرکتش قرار دادم، همان گونه که او خود را در مسیر حرکت من قرار داده بود. به بالا آمد. رنگ زیبایی داشت. خط هایی به رنگ قهوه ای تیره در زمینه ای عسلی رنگ. نمی دانم چرا با دیدن تنش دهانم شیرین شد. تو گویی که جان تازه ای یافته باشد، حرکاتش را  تند تر کرد. به او گفتم:

جای زنبور که روی بتن داغ نیست. زنبور باید در آغوش مخملی گلبرگ ها وول بخورد. راستش را بگو،  عقلت را از دست داده ای؟

چیزی نگفت.

سرگردان کف دست مرا گز می کرد. نمی دانست کجا می رود. فقط می رفت. گل رزی را دیدم، در باغچه مان. گل پیری بود، از سر و وضع آشفته اش فهمیدم. اورا به دست گل دادم و گفتم:

این جا باش تا من ورزشم تمام شود و به سراغت بیایم. جایی نرو. نیم ساعت دیگر این جا هستم .طول نمی کشد. برخواهم گشت.

دویدم.

در آستانه ی مقصد طناب را برداشته و شروع کردم.

یک، دو، سه ، چهار ، پنج … صد و بیست شش، صد و بیست و هفت..

 ناگهان،

 آسمان فکرم با رعد و برقی شکافت. پیش خود گفتم:

شاید او تشنه بود. چرا به او آب ندادی؟ آه خدای من! چقدر حواس پرتم. بگذار طناب زدن را تمام کنم بعد به او آب می دهم.

صد و چهل و سه، صد و چهل و چهار، صد و چهل و پنج..

رعد و برق:

تو از کجا می دانی که نیم ساعت تو برای آن زنبور بیچاره نیم ساعت است؟

شاید برای او یک روز، یک هفته ،یک ماه یا حتی یک سال باشد. عجله کن. آب بردار و به سراغ گل برو. زود باش.

دستانم را  پر از آب کردم و به سمت باغچه رفتم. قدم هایم سریع بود، سریع تر از چیزی که فکرش را می کردم. آب را قطره قطره روی گلبرگ ها در کنار زنبور ریختم.

تکان نخورد.

تکان نخورد.

باله هایش را به آرامی نوازش دادم.

تکان نخورد.

به گل ها نگریستم.

همه شان پیر بودند.

بتن ها سرد شده بودند.

دستان من سرد تر.

خستگی ام بیشتر شده بود. گل را رها کردم. زنبور را رها کردم.

او دیگر نبود.

نه، او دیگر نبود.

نباید این واقعه را فراموش کنم. نه هرگز.

نیم ساعت من برای بعضی دیگر یک سال است.

باید این را به خاطر بسپارم.

۵ دیدگاه
  • لعیا ۰۷:۴۶ مهر ۲۰, ۱۳۹۹ پاسخ
    ۲

    علیرضا جان سلام 🙂 . اول از همه بگم که چه عادت خوبی دارید هر روز ورزش میکنید :)منو هم ترغیب کردین به این عادت خوب ،متشکرم از شما.
    وقتی این پست رو خوندم به دل مهربان شما پی بردم !و اینکه منم گاهی با حشرات و موجودات حرف میزنم و حتی هوای یک مورچه رو هم دارم!
    ولی در آخر درس قشنگی به همراه داشت ،توجهتون به اطراف و موجودات کوچک و اینکه گاهی چه زود دیر میشه.اما بذارید چیزی بگم !شاید درست باشه و برای اون زنبور هم همین اتفاق افتاده باشه که فکر میکنم همینطور هست و وجدانتون آسوده بشه !من در مدتی که حرفاتون رو خوندم داشتم فکر مبکردم چطور شده که زنبور روی دستتون اومده و نیشتون نزده ؟! یاد وقتی افتادم که زنبور عسل نیشم زد و بعد از نیش زدن ، نیششون در گوشت باقی میمونه و باعث مرگ خودشون میشه !بیاد دارم که وقتی نیشم زد بهش گفتم الان خودتم میمیری خب 🙁
    زنبورهای کارگر اینطور هستن اگر نیششون رو ازدست بدن خودشون هم میمیرن متاسفانه!و بخاطر همین هرجایی مصرفش نمیکنن.علیرضا جان شاید اون زنبور هم نیشش رو از دست داده بوده چون زنبور هایی رو دیدم که قدرت پرواز ندارن و نیششون رو از دست دادن و بعد از مدتی پرواز نمیکنن و راه میرن.احتمالا اون زنبور هم همینطور بوده و نه برای تشنگی بلکه برای نداشتن نیش و پایان عمرش بوده که دیگه تکون نمیخورده .
    سلامت و شاد باشین.

    • علیرضا زارعی ۱۵:۴۸ مهر ۲۲, ۱۳۹۹ پاسخ

      لعیا
      سلام
      ممنون بابت این کامنت
      ابتدا باید بگم که هدف اصلی من از نوشتن این پست بررسی علت مرگ اون زنبور نبود و صرفا از چند تا استعاره برای گفتن مقصودم استفاده کردم.(هرچند اون روز اصلا حس و حال خوبی رو به خاطر مرگ اون زنبور تجربه نکردم)
      همونطور که گفتی مفهوم ” چه زود دیر می شود” مفهوم خیلی مهمی توی زندگی ماست. من این پست رو گذاشتم که هر از گاهی به خودم یادآوری کنم: نیم ساعت تو شاید به قیمت عمر یک نفر دیگر تمام شود. این جمله در شغل آینده من،یعنی پزشکی یک مفهوم اساسی ست زیرا افرادی به سراغ من می آیند که طلب کمک برای جانشان را دارند و اگر ذره ای غفلت یا اهمال کاری از من سر بزند ممکن است درد بیشتری بکشند و حتی جان آن افراد به خطر بیفتد.

      • لعیا ۱۱:۳۸ مهر ۲۴, ۱۳۹۹ پاسخ

        سلام
        بله من مفهوم این پست و جملاتتون رو متوجه شدم بخوبی ! اما حس کردم ناراحت شدید اونروز، از جملاتتون اینطور برداشت کردم !و گفتم دلیل علمی اون اتفاق رو که فکر میکردم درست باشه رو بیان کنم.همونطور ک خودتون گفتید اونروز حس خوبی نداشتین، و برای همین اطلاعی که از حشرات داشتم و بنظرم رسید در مورد اون زنبور رو بیان کردم .
        تو زندگیمون خیلی لحظه ها هستن که زود دیر میشه میدونم ،بله باهاتون موافقم برای یک پزشک این خطاها غیرقابل بخششه لااقل پیش وجدان خودش!
        امیدوارم پزشک خوب و توانمندی بشید و موفق باشید و پزشکی بشید که شما اکثر اوقات برید دنبال درمان درد مردم ،مثلا مردمی که در روستاهای زهک سیستان بلوچستان که کمترین امکانات رو دارن و یه عده شون در خانه های کپری هنوز زندگی میکنن و دیگر جاهای کشورمون که واقعا به پزشک نیاز دارن و حتی توان مراجعه به پزشک رو ندارن متاسفانه !
        مؤید باشید.

        • علیرضا زارعی ۰۰:۲۳ مهر ۲۸, ۱۳۹۹ پاسخ

          لعیا
          ممنون بابت این امید قشنگت
          بله در ایران روستاهای زیادی وجود دارند که از خدمات بهداشتی کافی بهره نمی برند.
          منم امیدوارم که بتوان با تلاش زخمی از زخم هارا مرهم نهاد.

          • لعیا ۰۶:۴۰ مهر ۲۸, ۱۳۹۹

            خواهش میکنم 🙂
            ان شاءالله …

درج دیدگاه