علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

علیرضا زارعی ظفرآبادی

با نوشتن، بیشتر زندگی میکنم.

روزنوشته ها

غروب ها

تیر ۱۱, ۱۳۹۹ روزنوشته ها

 

غروب ها

انگار چیزی را در درونم گم می کنم.

بر می خیزم.

دقایقی را قدم می زنم.

آنقدر با خودم حرف  می زنم تا آخر آن را پیدا کنم.

هنوز نمی دانم چیست اما هرچه هست مرا به رفتن وا می دارد. به من راه را نشان می دهد. مرا تشویق می کند. مرا با آنچه که بودم و آنچه که می خواهم باشم مقایسه می کند. فاصله ی مرا با  من دیروز و من فردا مشخص می کند. باز هم می گویم،نمی دانم چیست اما هرچه هست

” ناز شستش”

و شعر:

 

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

   پیش از آنکه پرده فرو افتد

  پیش از پژمردن آخرین گل

  بر آنم که زندگی کنم

  بر آنم که عشق بورزم.

  بر آنم که باشم.

  در این جهان ظلمانی

  در این روزگار سرشار از فجایع

  در این دنیای پر از کینه

  نزد کسانی که نیازمند من اند

  کسانی که نیازمند ایشانم

  کسانی که ستایش انگیزند،

  تا دریابم

  شگفتی کنم

  باز شناسم

  که ام

  که میتوانم باشم

  که می خواهم باشم،

  تا روزها بی ثمر نمانند

  ساعت ها جان یابند

  و لحظه ها گرانبار شود

  هنگامی که می خندم

  هنگامی که می گریم

  هنگامی که لب فرومی بندم

  در سفرم به سوی تو

  به سوی خود

  به سوی حقیقت

  که راهی ست نا شناخته

  پر خار

  ناهموار،

  راهی که ، باری

  در آن گام می گذارم

  که در آن گام نهاده ام

  و سر بازگشت ندارم

  بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را

  بی آنکه شنیده باشم خروش رود ها را

  بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات.

  اکنون مرگ می تواند فراز آید.

  اکنون می توانم به راه افتم.

  اکنون می توانم بگویم

  که زندگی کرده ام.

  مارگوت بیکل

  چیدن سپیده دم

  ترجمه ی احمد شاملو

درج دیدگاه